بی تو پرنده ها سنگ ،بی تو دریچه ها کور
دیگر نه ذوق شعری دیگر نه حسی و شور

عمری کبوترانه، دور حریم سبزی
مردی شبیه سلمان، با بقچه هایی از نور

روم بدون قیصر ،بی شاه و امپراطور
یعنی غزل نوشتن ،بی قیصر امین پور

شال و کلاه کرده ،آماده ، ساک بسته
در ایستگاه باران ،یک پیر مرد رنجور

یک پیرمرد تنها ، یک کوپه اختصاصی
سوت قطار پیچید،مقصد ستاره ای دور

این آسیاب کهنه یک روز نوبت ماست
ماییم و عده ای از مامور های معذور

در خواب کودکی هام جا مانده یک عروسک
باچشم سبز روشن،موها طلایی و بور

دنبال استکانی،عمری دویده خیام
از بوته های غوره ،تا خوشه های انگور

:"بیهوده پهن کردید این حقه ها قدیمیست"
یک شب پری دریا آمد به خواب یک تور