در سوگ قیصر
بی تو پرنده ها سنگ ،بی تو دریچه ها کور
دیگر نه ذوق شعری دیگر نه حسی و شور
عمری کبوترانه، دور حریم سبزی
مردی شبیه سلمان، با بقچه هایی از نور
روم بدون قیصر ،بی شاه و امپراطور
یعنی غزل نوشتن ،بی قیصر امین پور
شال و کلاه کرده ،آماده ، ساک بسته
در ایستگاه باران ،یک پیر مرد رنجور
یک پیرمرد تنها ، یک کوپه اختصاصی
سوت قطار پیچید،مقصد ستاره ای دور
این آسیاب کهنه یک روز نوبت ماست
ماییم و عده ای از مامور های معذور
در خواب کودکی هام جا مانده یک عروسک
باچشم سبز روشن،موها طلایی و بور
دیگر نه ذوق شعری دیگر نه حسی و شور
عمری کبوترانه، دور حریم سبزی
مردی شبیه سلمان، با بقچه هایی از نور
روم بدون قیصر ،بی شاه و امپراطور
یعنی غزل نوشتن ،بی قیصر امین پور
شال و کلاه کرده ،آماده ، ساک بسته
در ایستگاه باران ،یک پیر مرد رنجور
یک پیرمرد تنها ، یک کوپه اختصاصی
سوت قطار پیچید،مقصد ستاره ای دور
این آسیاب کهنه یک روز نوبت ماست
ماییم و عده ای از مامور های معذور
در خواب کودکی هام جا مانده یک عروسک
باچشم سبز روشن،موها طلایی و بور
دنبال استکانی،عمری دویده خیام
از بوته های غوره ،تا خوشه های انگور
:"بیهوده پهن کردید این حقه ها قدیمیست"
یک شب پری دریا آمد به خواب یک تور
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۶/۱۰/۰۵ ساعت ۶ ق.ظ توسط احد چگینی
|
اینها که می گویم