سیاهی


صدایی نیست!!!!

 بجز آواز گنگ یک ستاره در ته یک کهکشان دور


در این وحشت سرای تار بی روزن


نه حتی جرات شمعی


 نه حتی زهره ی سوسوی فانوسی

 
چه باید کرد با این شب پرستان سیاه اندیش؟


چه باید کرد با این گله گرگ در لباس میش ؟
 

من از چشمان مست و مهربانت  دل نخواهم کند
هلا ای آنکه جانم خورده با چشمان تو پیوند

شاعرم کردی غزال نازنین

شاعرم کردی دوباره اینچنین

چشمهای شعله زادت را بگو

چشمهای شعله زادت را ببین

تا کجا داری مرا هی میکشی

تا کجا أخر بگو تا نقطه چین ؟

عاشقانه گفته ام از چشم تو

عاشقم عاشقترین مرد زمین

مرا مست چشمان خود کرده ای

مرا تو غزلخوان خود کرده ای

دلم را ببر زیر باران نور

مرا عاشق عطر باران خود کرده ای

بیا و ببین که چه آشفته حالم

مرا تو پریشان خود کرده ای

تو را هرگز نخواهم برد از یاد
هلا ! ای چشمهایت شعله آباد

تو در جان و دل من ریشه کردی
همان روزی که چشمم بر تو افتاد