سری سر سبز، سیبی سرخ ،سینی

چه ظهری، آفتاب آتشینی !
چه عصر خسته و اندهگینی!

غروبی حاصل آن ظهر خونین
...و خوشیدی سراپا شرمگینی

در آن سو زردهایی آنچنانی
در این سو سرخ هایی اینچنینی

هجوم سنگها، صف های شیشه
گل نیلوفر وگلدان چینی

از این اوج بلند آسمانی
چه می خواهید ای قوم زمینی؟

فرات!آن کودکان تشنه لب را
چگونه تاب آوردی ببینی؟

چه عصر خسته و اندوهگینی!
سری سر سبز، سیبی سرخ ،سینی

در سوگ قیصر

بی تو پرنده ها سنگ ،بی تو دریچه ها کور
دیگر نه ذوق شعری دیگر نه حسی و شور

عمری کبوترانه، دور حریم سبزی
مردی شبیه سلمان، با بقچه هایی از نور

روم بدون قیصر ،بی شاه و امپراطور
یعنی غزل نوشتن ،بی قیصر امین پور

شال و کلاه کرده ،آماده ، ساک بسته
در ایستگاه باران ،یک پیر مرد رنجور

یک پیرمرد تنها ، یک کوپه اختصاصی
سوت قطار پیچید،مقصد ستاره ای دور

این آسیاب کهنه یک روز نوبت ماست
ماییم و عده ای از مامور های معذور

در خواب کودکی هام جا مانده یک عروسک
باچشم سبز روشن،موها طلایی و بور

دنبال استکانی،عمری دویده خیام
از بوته های غوره ،تا خوشه های انگور

:"بیهوده پهن کردید این حقه ها قدیمیست"
یک شب پری دریا آمد به خواب یک تور