از سنگفرش پارک گذر کرد پیرمرد
با قامتی تکیده رخی زرد پیرمرد
با آن عصا و عینک ته استکانیش
در دور دست خاطره گل کرد پیرمرد
در بین شاخه ها شبحی می وزد که :های
تا کوچه های خاطره برگرد پیرمرد
هر شب به قاب عکس خودش خیره می شود
پیری ببین چه بر سرت آورد پیرمرد ؟
با قامتی تکیده رخی زرد پیرمرد
با آن عصا و عینک ته استکانیش
در دور دست خاطره گل کرد پیرمرد
در بین شاخه ها شبحی می وزد که :های
تا کوچه های خاطره برگرد پیرمرد
هر شب به قاب عکس خودش خیره می شود
پیری ببین چه بر سرت آورد پیرمرد ؟
این دردهای کهنه رهایت نمی کنند
این دردهای کهنه و پا درد پیرمرد
آمد به روی صندلی پارک تکیه داد
یک سایه ی خمیده و خونسرد پیرمرد
بر سنگفرش پارک قدم می زند هنوز
دیروزهای خسته ی یک مرد پیرمرد
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۶/۰۳/۰۶ ساعت ۱ ب.ظ توسط احد چگینی
|
اینها که می گویم