از سنگفرش پارک گذر کرد پیرمرد 
 با قامتی تکیده رخی زرد پیرمرد

با آن عصا و عینک ته استکانیش
در دور دست خاطره گل کرد پیرمرد

در بین شاخه ها شبحی می وزد که :های
تا کوچه های خاطره برگرد پیرمرد

هر شب به قاب عکس خودش خیره می شود
پیری ببین چه بر سرت آورد پیرمرد ؟

این دردهای کهنه رهایت نمی کنند
این دردهای کهنه و پا درد پیرمرد

آمد به روی صندلی پارک تکیه داد
یک سایه ی خمیده و خونسرد پیرمرد

بر سنگفرش پارک قدم می زند هنوز
دیروزهای خسته ی یک مرد پیرمرد