بانو

چهره افروخته و زلف پريشان بانو
آمد آهسته شبي تا لب ايوان بانو

مي كند غارت و انگار كه در نيشابور
مغولي تاخته در كوچه ايمان , بانو

لرزه افتاده به اندام غزل هايم باز
اين بلا چيست ؟ بگو زلزله ؟ طوفان ؟ بانو

چشم من عادت ديرينه به شب كرده ببند
روزن و پنجره ي ماه گريبان بانــــــــو

گره از روسريت باز شده كه غزلــــــم
مي دهد بوي گل ميخك و ريحان بانو

عصر يك جمعه دلگير مرا خواهي برد
كوچه نم زده شرجي باران بانو ؟


پیراهنی از جنس غزل بر تن من بود
آن سایه ی گمگشته گمانم من من بود

وقتی که به خود آمدم.... از دیدن یک خواب
پیراهنی از پشت دریده تن من بود