بانو
چهره افروخته و زلف پريشان بانو
آمد آهسته شبي تا لب ايوان بانو
مي كند غارت و انگار كه در نيشابور
مغولي تاخته در كوچه ايمان , بانو
لرزه افتاده به اندام غزل هايم باز
اين بلا چيست ؟ بگو زلزله ؟ طوفان ؟ بانو
چشم من عادت ديرينه به شب كرده ببند
روزن و پنجره ي ماه گريبان بانــــــــو
گره از روسريت باز شده كه غزلــــــم
مي دهد بوي گل ميخك و ريحان بانو
عصر يك جمعه دلگير مرا خواهي برد
كوچه نم زده شرجي باران بانو ؟
آمد آهسته شبي تا لب ايوان بانو
مي كند غارت و انگار كه در نيشابور
مغولي تاخته در كوچه ايمان , بانو
لرزه افتاده به اندام غزل هايم باز
اين بلا چيست ؟ بگو زلزله ؟ طوفان ؟ بانو
چشم من عادت ديرينه به شب كرده ببند
روزن و پنجره ي ماه گريبان بانــــــــو
گره از روسريت باز شده كه غزلــــــم
مي دهد بوي گل ميخك و ريحان بانو
عصر يك جمعه دلگير مرا خواهي برد
كوچه نم زده شرجي باران بانو ؟
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۴/۰۹/۲۳ ساعت ۶ ق.ظ توسط احد چگینی
|
اینها که می گویم