یا دلم مشهده یا قُم،حرم معصومه
توی این شلوغیا آدم چقد آرومه
اشکای خیس آدم به داد آدم میرسن
اونجا که حتی غزل واژه ای نامفهومه
مث یه کفتریکه دور حرم میچرخه
دل من عمریه که کبوتر این بومه
کافرا،یهودیا،ارمنیا عاششقتن
دیگه تکلیف کسایی مث ما معلومه
چرا تیغ ظالما نداره آروم و قرار؟
چون غلاف تیغ شون حنجره ی مظلومه
مطمئنا اونی که نیومده پابوست
یقین از لطف خدا تو محشرم محرومه
هرکی از زیارت ضریح تو برگشته
اونقده پاکه دلش که اون ورش معلومه
تو تنها شاهد نجوای احمد (ص) با خدا بودی
تو هم سرشار نور روشن و عطر دعا بودی
شنیدی بانگ اقرا اقرا و عطر ملائک را
تو تنها محرم قدر محمد (ص) در حرا بودی
تو با آن جاه و حشمت گوشه شعب ابیطالب؟
همیشه یاور و پشت و پناه مصطفی(ص) بودی
تو رفتی و یتیمی شد دوباره قسمت آن مرد
همان مردی که تو با او همیشه پا به پا بودی
اگر تو زنده بودی در میان حلقه ي گلها
یقینا تو نگین روشن آل عبا (ع) بودی
تو باچشمان خود دیدی که محسن(ع)لای در جان داد
چه دردی را کشیده دخترت زهرا(س)کجا بودی؟
دلت می سوخت وقتی که حسن (ع) پاره جگر میشذ
یقینا آن شب خونین کنار مجتبی(ع) بودی
صدای صوت قرآن از سر سرنیزه می آمد
یقینا با رسول(ص) و جبرئیلش نینوا بودی
تو در تنگ غروب عصر عاشورا چه می کردی ؟
تو که مادر بزرگ کشتگان کربلا بودی
تو تعلیم سخن دادی به زينب(س) خطبه قراء
تو آنجا در کنار دختر شیر خدا بودی
تو در هر سجده سجاد (ع) و قال باقر (ع)و صادق(ع)
شبي در کاظمین و کربلا و سامرا بودی
تو آن انگور زهر آلوده را اول خودت خوردی
کنار تشت خون آلوده موسی الرضا (ع) بودی
تو در زندان عباسی کنار عسگرین (ع) بودی
خود تو شاهد میلاد آن مولای ما بودی
من که دریا هم برایم کوچک است
از شما ممنونم که این احساس وظیفه را دارید که آثار مهدوی را شناسایی و با پدیدآورندگان این آثار گفت و گو کنید و با چگونگی خلق اثر آشنا شوید و دیگران را آشنا کنید. عرضم به حضورتان، این که چه شد ما تصمیم گرفتیم شعرهای مهدوی شاعران قدیم و جدید اهل قزوین را جمع کنیم، به این نیاز باز می گشت که بسیاری دوست داشتند، آثار مهدوی شاعران را یک جا و در یک مجموعه ببینند و از آن بهره ببرند. این موضوع باعث شد که خمیرمایه شکل گیری این کتاب باشد. با وجود این که در دیار قزوین، از دیر باز علاقه مندان بسیاری به اندیشه شیعی وجود داشته است که در این جهت حرکت کرده اند.
چه کسانی برای گردآوری این مجموعه به شما کمک کردند؟
این کتاب حاصل تلاش عزیزان شاعر بود که به آن ها زحمت دادیم و همه آن ها در این راه به ما کمک کردند که می توان گفت اگر توجه آن ها نبود، این کتاب شکل نمی گرفت. بخش دیگری که به ما یاری رساندند، مجموعه های فرهنگی و هنری بودند. برای نمونه حوزه هنری استان قزوین در این مورد صمیمانه ما را کمک کردند. به خصوص آقای قوامی که ایشان از هنرمندان نامی قزوین و رییس حوزه هنری استان قزوین هستند، شرایطی را فراهم آوردند که ما بتوانیم این اثر را چاپ کنیم. انجمن های ادبی و اداره فرهنگ و ارشاد استان قزوین نیز به ما کمک کردند.
از این گونه مجموعه شعرها در شهرهای دیگر کشورمان نیز منتشر شده است. کتاب منتظران خورشید چه ویژگی ای نسبت به دیگر مجموعه های مهدوی گردآوری شده دارد؟
من چند تا کار که دیدم، دریافتم هر کسی که آثار شاعران مهدوی را جمع کرده است، بیشتر به شاعران معاصر توجه داشته است. در این اثر هم آثار شاعران معاصر دیده شده است و هم آثار شاعران گذشته. ما از دوره صفویه به بعد را بررسی کردیم و هر جا شاعری از دیار قزوین، شعری در این باره سروده است، جمع کردیم. هم چنین زندگی نامه کوتاهی هم پیش از شعر منتشر کردیم تا علاقه مندان با شاعران آشنا شوند. در بعضی کتاب ها این مورد نادیده گرفته شده است. حتی ما می خواستیم عکس شاعران را منتشر کنیم، که متاسفانه نشد. چون می خواستیم این اثر را در ابتدای سال 88 منتشر کنیم، دیگر نخواستیم به خاطر عکس دوستان منتظر بمانیم. به نظر من که نظر دوستان ما هم بود، سعی شد آثاری منتشر شود که از نظر فن شعر، چیزی کم نداشته و شعریت لازم را داشته باشد. البته هر کس که برای مقوله انتظار شعر می گوید، کار ارزش مندی انجام می دهد و باید به نفس کار توجه داشته باشیم. بخش عمده این افراد اعتقاد عمیقی به فلسفه انتظار دارند. شاید این تعداد از شاعران در برخی مصرع ها و بیت ها یا توجه به آرایه های ادبی دچار مشکل باشند. با وجود این، یکی از ویژگی های این کتاب این است که شعرهایی برگزیده شده که به بن مایه های شعر نظر داشته اند.
دوستان شاعر شما هر کدام یک شعر دادند تا منتشر شود یا این که چند شعر ارایه شد، و شما بهترین شعر را انتخاب کردید؟
ما از دوستان خواستم هرچه شعر مهدوی دارند، بدهند تا ما بتوانیم از میان این شعرها شعر برتر را انتخاب کنیم. دوست شاعری داشتیم که همه شعرهای مهدوی شان را منتشر کردیم. جناب عاملی که از شاعران خوب قزوین هستند، سی شعر آوردند و ما همه را برگزیدیم. برخی دوستان یک شعر آوردند و ما تنها همان شعر را انتخاب کردیم. دوستانی هم بودند که چند شعر آوردند و ما هیچ کدام را برای انتشار برنگزیدیم. بالاخره ما معیارهایی داشتیم که باید براساس این معیارها شعرها را انتخاب می کردیم که عرض کردم در پرسش پیش تان که معیارها چه بود. ما حتی دوستانی داشتیم که به زبان آذری و لری هم شعر داشتند.
هرچند که منتظران خورشید تازه منتشر شده است، آیا این کتاب بازتابی در میان دوستان شاعرتان در قزوین یا شهرهای دیگر داشته است؟
خوش بختانه مجموعه ای که ما را یاری کردند، از شبکه پخش کتاب بهره مند بودند و دوستان ما در حوزه هنری قزوین، به خوبی از این شبکه سود جستند و کوشیدند که کتاب پخش شود و همگان از نشر آن آگاه شوند. خیلی از دوستان کتاب شان را چاپ کردند، ولی چون پخش خوبی نبوده که اثرشان را توزیع کند، اثرشان ناشناخته مانده است. یکی از دلایل خوبی نشر حوزه هنری قزوین همین است که شما به زحمت افتادید تا منتظران خورشید را در قالب گفت و گو با بنده، به دیگران معرفی کنید و شرایط آشنایی دیگران را فراهم سازید. ما کتاب را اوایل اردیبهشت منتشر کردیم و همین قدر که بازتاب داشته است، نشانه موفقیت کتاب است. البته امیدوارم که بیش از این حرف ها شاهد بازتاب های این کتاب باشیم. ما روزنامه ای در قزوین به نام ولایت داریم که این نشریه به معرفی این کتاب پرداخته است. دیگر نشریه های محلی استان نیز که شامل ده نشریه می شود، این کتاب را مطرح کرده اند و بستری برای آشنایی مردم با منتظران خورشید فراهم آوردند. البته فراموش نباید کرد که این کار قطعا معایبی دارد که امیدوارم دوستان راهنمایی کنند تا در چاپ های بعدی این کاستی ها رفع شود.
چه شد تصمیم گرفتید نام منتظران خورشید را برای این اثر در نظر گرفتید؟
ما چند تا گزینه داشتیم. اول نام منتظران باران را پیشنهاد دادیم. بعد گفتیم بهتر است نامی نداشته باشد و مجموعه شعر انتظار باشد. سرانجام به ذهن مان رسید که روشنی بخش تاریکی ها، خورشیدی است که از خاور جهان خواهد درخشید و این شد که منتظران خورشید را بر گزیدیم، چون باور داشتیم که سرانجام روزی مصلح بزرگ، حتی اگر یک روز به پایان جهان مانده باشد، می آید و عدل را برپا می کند. همه ما معتقدیم که شعاع این خورشید جهان را روشن خواهد کرد.
پس برگرفته از شعری نبوده است؟
نه، برگرفته از فضای حاکم بر اشعار دوستان بوده است.
آیا فراخوانی داده شد که این اشعار به دست شما و حوزه هنری قزوین رسید؟
فراخوانی ندادیم. هر جا می رفتیم میان دوستان شاعر بودیم یا در محافل ادبی، می گفتیم که اگر شعری مهدوی دارند، ارایه کنند تا در قالب کتابی منتشر کنیم. جالب است که در این خصوص بیش تر از 5 ماه وقت صرف نکردیم.
قدری درباره رویکرد اشعار مهدوی شاعران توضیح بدهید.
بیشتر به فلسفه امید توجه شده است. اگر هم جایی حرف از عدالت به میان آورده شده بود، به این امید بود که عادلی از راه می رسد. بنده معتقدم که شاعران انتظار را باید شاعران امید دانست، چرا که به چیزی دل بستند که معنایی بلند و تاریخی دارد. شاعران انتظار کسی را می ستایند که روزی خواهد آمد.
آیا در میان اشعار شاعران متوجه غفلت از برخی رویکردهای مهدوی شدید؟
ببینید در هر دوره شرایطی هست که شاعران بر اساس آن شعر می سرایند. دوره ما با دوره های گذشته فرق دارد، پس شعر مهدوی شاعران ما نیز تفاوت دارد.
در میان شاعران معاصر که در قید حیات هستند، از نظر آماری ترکیب سنی به چه شکلی بود؟
اگر سی سال را بخواهیم سن جوانی بدانیم، می توانم بگویم که حدود هفتاد درصد جوانانی بودند که درباره مهدویت شعر سروده اند.
و سخن پایانی.
اگر همه شاعران در دیگر شهرها به سمت گزینش آثار مهدوی و فلسفه انتظار رو بیاورند، خیلی خوب می شود. برای نمونه منتظران خورشید مجموعه ای مهدوی است که مختص قزوین است. حالا شما تصور کنید در شهرهای دیگر هم می شود شاعرانی یافت شوند و به این سمت حرکت کنند و شعرهای برتر مهدوی را برگزینند. اگر چنین کاری انجام شود ما در زمان کوتاهی می توانیم مجموعه ای غنی و پویا در حوزه انتظار گرد آوریم. همان طور که دوست خوب مان آقای غلام رضا کافی، در شیراز اشعار علوی را گردآوردند که کتاب حجیمی است.
حواوسيب وحضرت آدم نميشود
آتش كنار پنبه، مسلم ،نميشود
اين سيب سرخ وسوسه انگيزگونه ها
آخربشركه بهترازآدم نميشود
از من بگو به تازه به دوران رسیده ها
هرسفره ی گشاده كه حاتم نميشود
طوفان! بدانكه سروبلندي شدست بيد
ديگركسي مقابل تو خم نميشود
حتي اگر برانيم از درهزاربار
يك ذره از ارادت من كم نميشود
مجموعه شعر انتظار شاعران قزوین تحت عنوان "منتظران خورشید"این هفته منتشر شد. فکر انتشار مجموعه ای از شعر شاعران قزوینی که در مقوله انتظار و در ستایش حضرت ولیعصر (عج) قلم فرسایی کرده اند ،بنده را بر آن داشت تا مجموعه ای از شاعران قزوین در این خصوص منتشر نمایم.
این کار از اواسط سال ۷۸ شروع و خدا را شکر که سر انجام این هفته چاپ و منتشر شد. جا دارد ازکلیه شاعران فهیم قزوینی و تشکلهای فرهنگی و هنری و انجمن های ادبی که بنده را در چاپ این مجموعه صمیمانه یاری نموده اند تشکر و قدر دانی نمایم.
در این کتاب شعر ۶۲ شاعر قزوینی آمده است ،شاعرانی از قرون گذشته تا به امروز ،این کتاب در۲۶۰ صفحه با قیمت ۳۲۰۰ تومان توسط انتشارات اندیشه زرین و همکاری صمیمانه و بیدریغ واحد آفرینشهای ادبی حوزه هنری استان قزوین مخصوصا هنرمند گرانقدر آقای سید قاسم قوامی سرپرست محترم وقت حوزه هنری استان به چاپ رسیده است.
مرکز پخش: قزوین -بلوار مدرس- پلاک ۷۰ -حوزه هنری استان قزوین
گل میکند شکوفه یقین روی شانه ام
من مانده ام تو کیستی؟ آدم؟ فرشته؟ یا پری؟
شب بو ؟بنفشه؟نسترن؟میخک؟شقایق؟یا رزی؟
یاسی؟بگو یاپیچکی؟ یا زنبقی؟نیلوفری؟
طوفان؟بلا؟ یا صاعقه؟یاسیل؟ یانه زلزله؟
با اینهمه ویرانگری، حتما قیامت،محشری
هر برق چشمت آتشی، هر تار مویت فتنه ای
در دست هر مژگان تو تیغی برنده، خنجری
ای ابتدا و آخرهر نقطه چین، غزل
هر خنده وسلام تو یک شعر نابِ ناب
هر شیوه ی نگاه تو زیباترین غزل
هر دفعه یاد چشم تو یعنی، بنفشه ای
از دفترم شکفته نمونه، همین غزل
گیرایی نگاه تو اینگونه کرده است
مارا دچارِ واژه، گرفتار این غزل
من مطمئنم اینکه برای تو گفته است
هر شاعری که گفته یقین، اولین غزل
شاید برای چشم تو بسیار گفته اند
کمتر شنیده ای تو یقینا" چنین غزل
از جذبه های چشم تو بوده که اینچنین
ناب و شنیدنی شده و دلنشین، غزل
تازگیها دارم آدم می شوم
****
این واژه ها و غزلها نوشته ها
کار ملایک است و پری ها فرشته ها
****
جمعه می گویند می آیی و میشد کاشکی
هفت روز هفته را چون جمعه ها تعطیل کرد
****
تا تو پریشان می کنی بردوش گیسو
آتش بجانم می زند آغوش گیسو
****
ته دریاچه ی رویا دو قو
سینه به سینه و پهلو پهلو
غزلی تازه غزالی وحشی
طرز چشمان سیاهت بانو
عطر گیسوی تو تا میپیچد
میشود باز معطر شب بو
چشمه ی شیر و شکر لبهایت
عسل چشم تو کندو کندو
سعدی و حافظ و هرچه شاعر
روبروی تو همه دوزانو
تا بیایی و ببینند همه
شیوه ی چشم سیاهت جادو
گوشه دنج و نم بارانی
تو بریزی سر شانه گیسو
شرجی چشم تو باران باران
شانه به شانه و بازو بازو
هرچه ناگفته بگویم یکجا
بنشینیم شبی رودررو
****
ته دریاچه ی رویا دو قو
سینه به سینه و پهلو پهلو...
تو از خیال نازک من هم ظریف تر
از مخمل حریر غزل هم لطیف تر
باران گرفت و دفتر شعر و پرنده خیس
باران گرفت و قافیه ها و ردیف، تر
آیینه خیس وخاطره خیس و ستاره خیس
حتی تمام پنجره های کثیف، تر
با کفش پاره پوره و دستان پینه دار
در این زمانه از همه مردم شریف تر
در امتداد شرجی باران قدم زنان
با موی خیس و چتر تر و ساک و کیف، تر
از بس که غصه می خورم آه می کشم
هی میشوم نحیف و نحیف و نحیف تر
آخر بگو که چه می خواهی از من آه
آیا شکسته ،خسته، از این هم ضعیف تر؟
وقتی که مرزی هیچ بین خوب و بد نیست
فرقی میان آدمی با دیو و دد نیست
اردیبهشت باغ دارد در پی آبان
دولت برای هیچ کس تابه ابد نیست
گم کرده راه خانه را، دل- طفل معصوم -
بیچاره راه خانه ی خود را بلد نیست
از شاخه می چینند سیب سرخ ما را
سیب رسیده هیچ محتاج سبد نیست
شیری شود سلطان و... فیل و کرگدن، هیچ
آری بزرگی ها به سن و سال و قد نیست
فردا عمل مرز میان کفر و دین است
ایمان که تنها قل هو الله احد نیست
هرچیز در دنیای ما نسبی است، جز او
مطلق کسی در این جهان که خوب و بد نیست
هفت آسمان را گشته ام نه، بی ستاره است
بخت سیاهم قابل دید و رصد نیست
ما صفرها تا پشت سر باشیم، هیچیم
وقتی جلو، بهتر زما دیگر عدد نیست
تنهای تنها مثل نام کوچک من
اینجا کسی تنها تراز نام" احد" نیست
دیگر ندارم جز نوشتن هیچ کاری
در گوشه دنج اتاقم می نشینم
هی چشم میدوزم به شیشه تا بباری
چشم انتظارم تا که بارانی بیاید
نامت شود در کوچه های شهر جاری
پرسیده ام از اهل فروردین سراغت
از شمعدانی ...از پرستو ...از قناری
گفتی که فروردین بیاید خواهی آمد
تو قول دادی با خود باران بیاری
نفرین به هرچه ابر...هرچه باد...باران
لعنت به این دلواپسی این بیقراری
خوابی که دیده ام
تعبیر روشنیست که تو می آیی
فرقی نمیکند
حالا کجایی ثانیه ها ایستاده ای
زیرا که فردا اول مرداد ماه است
امشب تمام کوچه ها سرشار نورند
خورشید من مسول تابیدن به ماهست
مرداد ماه مهر ماه عشقبازی
در کوچه های خنده های قاه قاهست
یک اتفاق ناگهانی بود انگار
آری همیشه اتفاقی در نگاهست
چشم سیاهت شاعرم کردست آری
سرچشمه هر شعر چشمانی سیاهست
ای میوه ممنوعه ی تا به قیامت
می خواهمت هر چند می دانم گناهست
جز سایبان دست های تو ندارد
گنجشک باران خورده ای که بی پناهست
همصحبتی پیدا نکردم چند سالیست
همصحبت من خلوت خاموش چاهست
"فردا یقینا اتفاقی خواهد افتاد
فرمان میاید از فراز آسمانها :
هرچه قناری بعد از این از هر قفس آزاد
فردا تمام آبها باید که اقیانوس
فردا تمام بغضهای کهنه مان فریاد
هر کس به قدر دستهایش می برد سهمی
از آب از گل از کبوتر از خدا از باد
خورشید باید زود تر برخیزد از خواب "
بنیان شب را می کند ازبیخ و از بنیاد
من نسل در نسلم همه طغیان همه طوفان
هفتاد پشتم می رسد به آریا به ماد
آب از سرم دیگر گذشته می روم من
من میروم تا آخر خط هر چه بادادباد
چه عصر خسته و اندهگینی!
غروبی حاصل آن ظهر خونین
...و خوشیدی سراپا شرمگینی
در آن سو زردهایی آنچنانی
در این سو سرخ هایی اینچنینی
هجوم سنگها، صف های شیشه
گل نیلوفر وگلدان چینی
از این اوج بلند آسمانی
چه می خواهید ای قوم زمینی؟
فرات!آن کودکان تشنه لب را
چگونه تاب آوردی ببینی؟
چه عصر خسته و اندوهگینی!
سری سر سبز، سیبی سرخ ،سینی
دیگر نه ذوق شعری دیگر نه حسی و شور
عمری کبوترانه، دور حریم سبزی
مردی شبیه سلمان، با بقچه هایی از نور
روم بدون قیصر ،بی شاه و امپراطور
یعنی غزل نوشتن ،بی قیصر امین پور
شال و کلاه کرده ،آماده ، ساک بسته
در ایستگاه باران ،یک پیر مرد رنجور
یک پیرمرد تنها ، یک کوپه اختصاصی
سوت قطار پیچید،مقصد ستاره ای دور
این آسیاب کهنه یک روز نوبت ماست
ماییم و عده ای از مامور های معذور
در خواب کودکی هام جا مانده یک عروسک
باچشم سبز روشن،موها طلایی و بور
دنبال استکانی،عمری دویده خیام
از بوته های غوره ،تا خوشه های انگور
:"بیهوده پهن کردید این حقه ها قدیمیست"
یک شب پری دریا آمد به خواب یک تور
مادر،انار سرخ،بابا ...سه نقطه چین
دارا، برادرم ،سارا ...سه نقطه چین
در گوشه بهشت ، آدم و نشسته بود
شیطان و سیب سرخ، حوا... سه نطقه چین
باران گرفت و من ، بی چتر و بی کلاه
آقا! بگو کجا؟ آقا :... سه نقطه چین
از هر طرف مرا دوره نموده اند
پایین... سه نقطه چین ، بالا... سه نقطه چین
چیزی شبیه شعر ، شعری شبیه چیز
چیزی شبیه چیز، آها ...سه نقطه چین
...سه نقطه چین شروع،ده ،بیست ،سی، چهل
پنجاه و شصت و بعد ،حالا ... سه نقطه چین
... سه نقطه چین سکوت ...سه نقطه چین تمام
فردا دوباره باز فردا... سه نقطه چین
و ما سایه ها را عبادت نماییم
مبادا که باران یک ریز و تندی بگیرد
و ما زیر چتری به خواب عمیقی فرو رفته باشیم
چه اندوه بی انتهایی!
چه خواب لطیفی !
چه شوق قشنگی!
******
...وخواب مرا
آفتابی قدیمی
پریشان نموده ست
همیشه ته خواب من می رسد به سر صبح
به یک شاخه سرشار از رقص گنجشکها
مرا می بری تا کجاها؟
*****
من از دست این شعرها ی نگفته
از این حرفهایی که پایان ندارد
به یک گوشه از خلوت نام یک دوست دارم امیدی
امیدی به یک خواب
امیدی به یک آفتاب قدیمی
که یک روز...
همين جايي كه لبها را گرفته عقده دريا
مرا تا آخر آبان تحمل كن پرستو وار
كه من از سيمهاي كوچه پر وا مي كنم تنها
به سمت روشن خورشيد خواهم رفت در باران
اگر حتي ور افتد نسل اهل كوچ در دنيا
ببين من آخرين پيغمبر اين آسمان بودم
كه از اوج بلند ی ناگهان افتاده ام اينجا
اگر اين شعر ها اتمام حجت نيست آخر چيست؟
غزلهايي كه تو ميگويي من مي نويسم ها
تو مثل اين غزل سهل و روان و مهربان هستي
وگرنه من كجا و طبع شعري اين چنين گويا
دلم از اينمهمه اندوه عصر جمعه ميگيرد
"من اين جا بس دلم تنگ است"اي آرامش فردا
دوباره در هواي شعر من پيچده آوازي
"الهه ناز" مي خواند "بنان "در كوچه ايي تنها
شعری شبیه چشم تو مانده ست در گلو
شعری شبیه شیشه شفاف نام او
شعری که میبرد به ته آسمان ترا
با شرم دخترانه ای از جنس آرزو
من گفته ام به خاطر تو صد هزار شعر
از ابتدای خلقت آدم الهه خو
دلم سي نازنينم بي قراره
نه دارم حال رته شوق منه
دلم ها دو هوات صو تا ايواره
دلم بي تو گرته مث يه اير
اشاره كو دلم سيري بواره
دل هر كس اسير يه عزيزه
دلم تنگ تونه نازار گلاره
گرته بغض سنگيني گلومه
بيا كه دل هواي گريوه داره
با قامتی تکیده رخی زرد پیرمرد
با آن عصا و عینک ته استکانیش
در دور دست خاطره گل کرد پیرمرد
در بین شاخه ها شبحی می وزد که :های
تا کوچه های خاطره برگرد پیرمرد
هر شب به قاب عکس خودش خیره می شود
پیری ببین چه بر سرت آورد پیرمرد ؟
این دردهای کهنه رهایت نمی کنند
این دردهای کهنه و پا درد پیرمرد
آمد به روی صندلی پارک تکیه داد
یک سایه ی خمیده و خونسرد پیرمرد
بر سنگفرش پارک قدم می زند هنوز
دیروزهای خسته ی یک مرد پیرمرد
ما ارادتمند چشمان توايم
چه باید کرد با این شور شیدایی و این آتش
هر کدوم یه حافظن یا که یه بابا طاهرن
صدای سوت قطار یعنی که ساکاتو ببن
من میرم از پیش تو رفتنی ها باید برن
وقتی که یه مادیون میره زن الاغ میشه
بچه هاش معلومه یا کره خرن یا قاطرن
با چشم شهر آشوب خود ما را ذليخا مي كني
يعقوب چشمان مرا تنها تو بينا مي كني
ديگر نمي داند كسي فرق ترنج و دست را
يوسف! تمام شهر را جمله ذليخا مي كني
دروازه هاي نور را بستند و ما و تيرگي
كي مي رسي وناگهان دروازه راوا مي كني ؟
باغ زمستان ديده ام با شاخه هايي يخ زده
...و تو بهار ناگهان! ما را شكوفا مي كني
آه اي قيام قامتت آشوب روز واپسين
چه محشري باقامتت يكشب تو بر پامي كني؟
فرداي من امروز شد . امروز من ديروز شد
تا كي بگو اي نازنين امروز و فردا مي كني ؟
بي تو گذشت اين جمعه هم اي صاحب عصر و زمان
عصر كدامين جمعه را صبح تماشا مي كني ؟
ترسم كه مشتي استخوان باقي بماند از ((احد))
روزي كه مي آيي ولي يادي هم از ما مي كني ؟

